Likes Likes:  0
Dislikes Dislikes:  0
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 23 از 23
  1. #21
    کاربر ساده

    محل سکونت
    تهران
    نوع حیوان خانگی
    فعلا ندارم
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    9790
    آشنایی
    بهترین فصل سال پائیز
    بهترینماه سال آبان
    بهترین روز سال...
    لحظه ای لطیف بود وتو ساده وراحت منو پذیرفتی.سخت بود ومن بی تجربه بودم فکر نمی کردم فکر نمیکردم توانش رو داشته باشم ولی عشق معصومانه وساده تو استاد من شد.از من یک موجود متعهدساخت که صبور بود وهمپای تو بزرگ می شد.آهسته آهسته بزرگ شدی و من هم بزرگ و وسیع میشدم.مثل یک جهانگرد با جهانی از سادگی ها زیباییها وپاکیها آشنا می شدم.صداقت وجودت معصومیت نگاهت اعتماد ساده ات کودکی و بی صبریت شیطنت ها و بازیهایت مجموعه ای از شرافتها بود که سر آغازدلبستگی من به توشد وقطعه ای از چرخه عشق به آفرینش.
    من که بدنبال صمیمیتی خالص بودم تا عاشق شدن را امتحان کنم گمشده ای راکه مدتها بود از یافتنش نا امید شده بودم رو پیدا کردم.
    من تورا دوست دارم همیشه پیش من باش.



  2. #22
    کاربر ساده

    محل سکونت
    تهران
    نوع حیوان خانگی
    فعلا ندارم
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    9790
    26 آبان 89:
    نمایشگاه کتاب در پارک گفتگو برقرار بود روزعید قربان هم بود ومن تصمیم داشتم با مامانم برای نمایشگاه برم پارک.به علت اینکه مامانم حوصله نمایشگاه رو نداشت رو صندلی نشست ومن رفتم.قبل ازینکه ازپارک خارج بشم دیدم لای گلهای رز یه پیشیه کوچولو نشسته منم که حیوون دوست رفتم سمتش بغلش کردم راحت اومد بغلم ولی از چشمش آب میومد و صداشم شبیه جوجه بود و...یه خانومهبا دختراش اومده بودن پارک به من گفت لباستو باید بشوری ویه تیکه گوشت پخته هم از تو ظرف براش انداخت.
    بردمش به مامانم نشونش بدم واونم بامن دعوا کرد یه خانومه هم که اون نزدیک بود گفت منم گربه دوست دارم ولی این به نظر مریض میاد بزارش زمین برو دستتم بشور.
    گذاشتم زمین دستمو شستم برگشتم نبود دلم طاقت نیاورد رفتم دنبالش پائین پارک آبنما رو دیدم سراغشو گرفتم نبود رفتم جایاولش دیدم همونطورلای گلها نشسته .

  3. #23
    کاربر ساده

    محل سکونت
    تهران
    نوع حیوان خانگی
    فعلا ندارم
    تاریخ عضویت
    Aug 2012
    شماره عضویت
    9790
    از پارکبان پرسیدم این مریضه گفت آره اگه دلت خیلی میسوزه ببرش.به یه پارکبان دیگه گفتم کارتن آورد انداختش توش وراه افتادم به سمت خونمون چون یکی ازهمسایه هامون دامپزشکه گفتم میبرم نشونش میدم هزینه درمانشم میدم.بیهوا راه افتادم مامانم بی خبر تو پارک نشسته وهیچینمی دونه و من کارتن بدست دارم میرم خونه.رسیدم وزنگ همسایمونو زدم خانومش گفت شوهرم میگه من خیلی وقته کارنکردم یادم رفته!
    الانم تعطیله کسی نیست .آوردمش خونه یه شماره از یه حیوون فروشی داشتم که روی کارتش شماره یه دکترنوشته بود بهش زنگ زدم جواب نداد. یاد کلینیک کژال افتادمکه قبلا دیده بودمش زنگ زدم جواب دادن گفتن ما خارج شهریم وتلفن دایورت میشه ببرینش بیمارستان کامرانیه.آژانس گرفتم برای اولین بار رفتم بیمارستان.
    دکتر معاینه کرد عکس گرفت وگفت ریه اش وچشمش عفونت داره آموکسی کلاو هر 8 ساعت وبرای چشمش سیپلکس.شب بیداریها شروع شد دکتر گفت شیر فیله مرغ سوپ و...شب اول شام نخورد مرغ پخته داشتم تو مولینکس پوره کردم با آب تو سرنگ ریختم بهش دادم براش گوشه آشپزخونه جا درست کردم و...
    هر وقت تو چشمش قطرهمی ریختم بی تابی میکرد گاهی بر میگشت نیگام میکرد نمی خواستم وابسته شم تجربه ای برای گربه داری نداشتم. گذشت حالش خوب شد موهای پشت گوشش یکم ریخته بود رفتیم دکتر آزمایش داد گفتن 15 روز طول میکشه تا جواب بیاد تو این فاصله
    می خواستم دنبال جا برای وگذاری باشم .جواب اومد چیزی نبود اما دیگه طاقت دوریشو نداشتم با اون همه عشق که بین منو اون بوجود اومده بود .بله ما عاشق هم بودیم عشق توی قلبم متولد شده بود.

    واکسنهاش رو دکترجمشیدی زد انگل زدایی شناسنامه ونامش لوسین وصداش میکردم لوسی مامان - موش ولم یوش-قندو عسل -مامانجان
    و....

    ادامه دارد....

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات متنی : کیف لپ تاپ